Home
Farsi News
داستان هفته
قصه گوي كودكان
وادی اشعار
آگهی ها ( Classified )
Entertainment
Budapest Guide
Photo Gallery
Canada & Immigration
Contact Us
Events
User's Portal
Music & Video

   داستان هفته  

داستان هفته
 

هر هفته یک داستان و یا قسمتی از یک داستان جذاب به زبان فارسی در این صفحه گنجانده می شود. بسیار خوشحال خواهیم شد از شما خواننده عزیز هم داستانی به نام خودتان در این صفحات درج کنیم. همچنین همواره در انتظار نظرات و پیشنهادهای شما نیز هستیم.ا

صفحات قدیمی:   3    2   1

براي عضويت در خبرنامه سايت، آدرس ايميل خودرا در زير وارد كنيد

 




Back to Top
  سوغات فرنگ

آقای X و خانم Y که برای سر زدن به پسرشون رفتن خارج، امروز دارن برمیگردن وطن. متن زیر از گفتگوی ۳ نفرشون در فرودگاه نقل شده:

پسر: یه مقدار از باراتونو بدید من برگردونم، یه مقدارشم بذارید تو ساک های دستیتون، به خدا هواپیماتون میره ها!
مادر: پسر تو چی میگی؟ میخوای آبرومون جلوی فک و فامیل بره؟
پسر: آخه مادر هفتاد کیلو اضافه بار مگه میشه؟
پدر: چند ساله که داری تو این مملکت زندگی می کنی، هنوز نتونستی یه پارتی تو فرودگاشون پیدا کنی؟ خاک تو سر چطوری میخواد زن بگیره؟
پسر: پارتی کدومه؟ اینا همه کاراشون قانونیه.
مادر: خاک بر سرشون با این قانوناشون. اینا عاطفه ندارن وگرنه وقتی میبینن منه پیرزن اینجوری دارم از بین میرم بارهای منو رد میکردند.
پسر: مادر عزیز اون کاسه بلوری که چپوندی تو چمدون خودش ده کیلوِ، اونو دربیار یخورده از اون خِرت و پرتارو در بیار تا یارو قبول کنه.
مادر: یعنی تو میگی وسطِ ویترینم خالی بمونه؟ این کاسه رو خریدم واسه ویترین بزرگه اتاق مهمونخونه. اونای دیگه هم خِرت و پرت نیست، یعنی من که بعد از عمری اومدم خارج واسه خاله شمسی و عمه اقدس و بتول و بچه هاش هیچی نبرم؟
پسر: مردم پشت سرمون منتظرن، نمیتونیم که تا صبح اینجا وایسیم پروازتون میره ها.
مادر: اگه میخوای یه چند تا تیکه از اون ساک بزرگه بردار بذار تو ساک دستی بابات.
پدر: خانم این ساک خودش بیست کیلوئه، دارم از کمر میوفتم.
مادر: مگه میخوای بلندش کنی؟ خب میذاریش تو این چرخ دستی ها.
پدر: پس اون یه تیکه تو هواپیما رو چکار کنم؟
مادر: یعنی تو مردِ به این گندگی نمیتونی بیست سی کیلو بارو بلند کنی؟
پدر: مگه به گندگیه؟
پسر: آخه صحبت بیست سی کیلو نیست، شما هفتاد کیلو اضافه بار داری تازه فکر میکنی، ساک به این بزرگی رو میذارن ببری تو هواپیما؟
مادر: بخدا الان هوار میکشم ها.
پسر: مادر هوار چیه؟
پدر: بخدا میکشه ها.
پسر: شما همینجوری چپوندی تو این چمدونا اونوقت میگی هوار میکشم، بیا لااقل اینو خالی کن.
مادر: چی رو خالی کنم؟ خاک بر سرم اینا همه سوغاتی های عروس بزرگه و داماد کوچیکه حاج فضل الله ست. مگه می تونم به اونا هیچی ندم؟ بیچاره هر دفعه میره اصفهان صندوق صندوق از باغشون واسه ما میوه میاره، شماها اینجا پاک همه چی یادتون رفته.
پسر: آخه سیب آوردن از اصفهان چکار داره به اینکه تو اینهمه بار با خودت ببری تو هواپیما؟
مادر: فکر کردی اون بیچاره با گاری میاره؟
پدر: خانم حالا موقع این حرفا نیست. باید زودتر یه کاری کنیم. این چمدونو بذار برگردونه من خودم با آقا فضل الله صحبت میکنم از دلش در میارم.
مادر: شما میخواید آبروی منو جلوی فک و فامیل و در و همسایه ببرید.
پسر: حالا که شما داری آبروی مارو اینجا میبری.
مادر: دستت درد نکنه، حالا دیگه مادرت شده آبروریز؟ اگه میدونستم آبروت میره به اَرواحِ خاک آقا بزرگ اَگه پامو میذاشتم تو این خراب شده، آبروت جلوی این آدما میره؟؟؟ اینا خودشون اگه آبرو سرشون میشد انقدر دم و ساعت تو خیابون همدیگه رو نمیمالیدن و شلوارشونو جلوی همدیگه در نمی آوردن.
پسر: شما چکار به شلوارای اینا داری؟
مادر: حالا دیگه از اینا طرفداری میکنی؟ اینهمه کونتو شستم! کهنه گُهیتو شستم! میدونی چقدر سرت درد کشیدم؟ تا چشمت خورد به زرق و برق اینا مادرتو فروختی؟
پدر: اینقدر صحبت شلوار و کون نکن، پشت سرمون اینهمه ایرانی وایستاده.
مادر: تو حرف نزن، اگه دلت به حال زنت می سوخت این بارها رو به زورم شده می بردی تو هواپیما.
پسر: مگه میشه به زور؟
مادر: چرا نمیشه؟ یه عمر به من زور گفته حالا نمی تونه به اینا زور بگه؟
پدر: من کِی به تو زور گفتم؟
مادر: همه فامیل شاهدن.
پسر: مادر جان به اینا که نمی شه زور گفت.
مادر: پس چرا اینا به ما زور می گن؟
پدر: اینقدر زور زور نکنین پشتمون پُر از ایرانیه.
مادر: خب ایرانی باشه، مردشورشونم بردن. حالا مگه زور حرفِ بدیه؟
پدر: دو ساعته هِی می گین کون و شلوار بعدشم هِی زور زور می کنین، خب معلومه مردم بد برمی دارن.
پسر: بابا شما هم چه چیزایی می گین!!
مادر: این از اولشم هیز بود.
پدر: هیز منم یا اون برادر سه زنت؟ ... نصفِ بیشتر این بارا مالِ اون و زنا و بچه هاشه.
مادر: بخدا الان هوار میکشم.
پسر: هوار چیه مادر؟
پدر: من میدونم این بالاخره میکشه!
پسر: مادر جان قربونت برم، بذار بارتو کم کنم قول میدم با پست بفرستم.
مادر: باشه ولی هر چی مال فک و فامیلا ی باباتِ کم کن.
پدرـ کم کن. مگه دوتا شورت و جوراب و زیرپوش چند کیلو میشه؟
مادر: فقط شورتو جورابه دیگه هان؟
پسر: اینقدر شورت شورت نکنین آبرومون رفت.
پدر: باشه در بیارید هر چی که مال فامیلای منه در بیارید.
پسر: خدا پدر مادرتو بیامرزه بابا، حالا تو کدوم ساک هست؟
مادر: میدونید اگه شما این ساکو باز کنید بدبخت می شیم؟ مگه دیگه میشه بست؟ آخ..آخ.. راستی یادم افتاد، اون لیوانا که واسه خاله شمسی خریدم پیچیدم لای اون شورتو جورابا که نشکنن، اگه اونارو دربیارید، همه لیوانا خرد و خاکِ شیر میشن.
پدر: چرا لیوانای خواهرتو پیچیدی لای شورتِ برادر من؟ پس این دو جفت جورابو شورتو واسه فامیلای من خریدی که لیوانای فامیلاتو توش بپیچی.
مادر: بشکنه این دست که نمک نداره.
پدر: چرا دستت بشکنه؟ شورت و جورابای فامیلای منو درآر، بذار لیوانای خواهرت بشکنه.
پسر: بابا یواش، شورت و جورابای فامیلای منو درآر چیه؟ همه ایرانیا دارن بهمون میخندن.
مادر: این با لیوانای خواهر من لج کرده ، اگه شده این لیوانارو بذارم تو داشپورت خلبان، من اینارو میبرم ایران.
پسر: کسی با شما لج نکرده ، هفتاد کیلو اضافه بارو قبول نمیکنن، چرا نمیخوای اینو بفهمی؟ نگاه کن همه اونایی که تو صف ما بودن ، رفتن صف های دیگه، این یارو هم داره باجه اش رو میبنده، بذار یه ذره از بارهارو کم کنیم وگرنه من میذارم میرم ها.
مادر: باشه توام بذار برو ، من از اولش نه از بچه شانس اوردم نه از شوهر نه از مامور فرودگاه.
پدر: تو بد شانس نیستی "بدباری" خب پسره راست میگه، میخواد یه عمر با این خارجیا زندگی کنه.
مادر: تو حرف نزن، بذار پامون برسه ایران، تکلیفمو باهات روشن میکنم، تو از موقعیکه پاتو گذاشتی تو خارج بی غیرت شدی.
پدر: بفرما بی غیرتم شدیم.
مادر: بله که شدی، تو اینجوری بودی؟ یادت میاد میخواستیم بریم اصفهان؟ فقط واسه اینکه راننده گفت جا نداریم، چه جوری دَک و دهنشو خون انداختی! حالا دو ساعته این یارو با اون صورتِ سرخش اَبروهاشو واسه من میندازه بالا، لام تا کام حرف نزدی.
پسر: چی میگی شما؟ مگه میشه اَلَکی مردم رو کتک زد؟
مادر: بخدا اگه آقا فضل الله الان اینجا بود، فرودگارو گذاشته بود رو سرش، هفتاد کیلو که سهله، هفتصد کیلو بار رو رد میکرد.
پدر: نه توروخدا، همین یه کارم مونده که بخاطر لیوانای شمسی خانم برم پشت میله های زندان تو غربت.
مادر: می بینی؟.. می بینی؟.. چه جوری با لیوانای شمسی بیچاره لج کرده؟ تو اگه غیرت داشتی، به خاطر شورت و جورابای فامیلات اینکارو می کردی.
پدر: معلومه که نمی کنم! برسیم اونجا میرم کوچه برلن، بیست جفت شورت و جوراب میخرم، بین همه شون تقسیم میکنم، مگه سوغاتی های من کریستال و اتو و همزن برقیه که نتونم بخرم؟
پسر: بقیه دعوارو بذارید تو خونه بکنین....جمع کنید بریم خونه.
مادر: بریم خونه چیه مادر؟..من اونقدر اینجا میمونم تا بارامو رد کنم.
پسر: کجا رد کنی؟ هواپیما رفت.
مادر: کجا رفت؟
پسر: همونجا که باید می رفت.
مادر: ای هوار.... ای هوار.....
پسر: مادر نکن، آبرومون رفت.
پدر: دیدی کشید!؟!؟!؟




Back to Top
  لحظات فراموش شده

لحظات فراموش شده

نويسنده: گمنام

منبع: نامه هاي رسيده

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!  اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو مرد نیستی "

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.ا

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم !  پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود

با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم  هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو  و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد!  پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم  در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!  اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم

دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.ا

 

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته، اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید




Back to Top
  Counter

Visitors until now:

براي عضويت در خبرنامه سايت، آدرس ايميل خودرا در زير وارد كنيد






|Home| |Farsi News| |داستان هفته| |قصه گوي كودكان| |وادی اشعار| |آگهی ها ( Classified )| |Entertainment| |Budapest Guide| |Photo Gallery| |Canada & Immigration| |Contact Us| |Events| |User's Portal| |Music & Video|